زندگی می کنیم و می خندیم!
کار می کنیم و می خندیم!
حرف می زنیم و می خندیم!
دوست می شویم و می خندیم!
بحث می کنیم و می خندیم!
دعوا می کنیم و می خندیم!
دشمن می شویم و می خندیم!
می جنگیم و می خندیم!
و می میریم و می خندیم!
آری! می میریم و می خندیم! مگر مردن جسم تنها مردن است؟ مگر احساس ها نمی میرند؟ مگر استعداد ها به قتل نمی رسند؟ مگر روح ها در گورهای دسته جمعی آرام نمی گیرند؟
آنها هم می میرند نشان به آن نشانی که آدمی را که از ته دل دوست میداریم، از خود میرنجانیم و احساس دوستی را به تنفر تبدیل می کنیم و آن را می کُشیم. به آن نشانی که استعدادی را از سر جهل به نیستی می کشانیم و ...
چرا می خندیم؟ می خندیم تا احساس پشیمانی این کشتار ها را از خاطرمان برود یا حداقل کاممان را تلخ نکند تا بتوانیم ادامه دهیم...
براستی که " زندگی کردن من مُردن تدریجی بود آنچه جان کَند تنم عمر خطابش کردم" حقیقت است و حقیقتی بس تلخ و ناگوار.
آری! مردیم و خندیدیم بخاطر اینکه نشناختیم آنچه را که می بایست بشناسیم و نفهمیدیم آنچه را فهم می طلبید.
با خود می گویم: خدایا چقدر دلم برای خودم تنگ شده است. همان خودی که قاتلش بودم. همان خودی که با خودخواهی نابودش کردم و همان خودی که ندانسته نابودش کردم...
ولی اینها بازهم خودخواهی است که دلم برای خودم تنگ شود، چراکه بیشتر از اینکه از خود دور شده باشم از خدا دور شده ام و بهتر است بگویم که گمش کرده ام. اسیر این "من" شده ام و دیگر چشمانم را از روی همه چیز و همه کس بسته ام و از همه مهم تر اینکه با چشمان بسته نمی توانم تو را ببینم. نمی گویم بیا و دستم را بگیر چراکه عمریست این نعمتت را از هیچ یک از بندگانت دریغ نکرده ای؛ می خواهم بینشم را وسعت دهی تا تو و هرآنچه را که گم کرده ام بازیابم و این بار چنان عزیزشان بدارم که دیگر هیچ گاه از دستشان ندهم. می خواهم به من آرامش عطا کنی تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر بدهم و دلیری عنایت کنی تا آنچه را که می توانم تغییر بدهم، تغییر دهم و نیز فهم این را عطا کنی که تفاوت میان این دو را بفهمم. می خواهم به من این بزرگی را عطا کنی که متوقع نباشم تا دنیا و آدمیان آن مطابق میل و رفتار کنند، چرا که همواره بخاطر این توقعات به قتل هایی زنجیره ای دست زده ام که هم خود در آتشش سوخته ام و هم از آتش خود نیستانی را به نیستی کشانده ام.
همه ی اینها دلیلی جز دوری از تو نداشته است، پس به من توانایی عنایت کن تا چشمانم را بگشایم و تو را نه در کنج خانه ی دل و جانم که در فراروی تمام امور جاری زندگی خویش بازیابم و چنان کن سرانجام کار که اگر مُردیم و خندیدیم، خنده مان نه از سر فرار از زندگی و تلخی آن، بلکه از سر رضایت و خوشبختی باشد.
پی نوشت-----------------------------------------------
1) اینکه یک ماهی در عرصه نبودم دلیلی جز این نداشت که حرفی برای حضور نبود و نمی دونم الان هم که اومدم، هست یا نه اما بالاخره اومدم.
3) دو سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستانم رفتیم یه سَری به" مدرسه جاویدان" در تهران بزنیم که در حال تخریب بود. اون وقتی که ما رفتیم یه سِری اونجا بودن که داشتن باقی مانده ی در و پنجره هاشو می بردن و قرار بود ساختمان تا 24 ساعت دیگه کاملا تخریب بشه. شاید ما آخرین آدم هایی بودیم که اون مدرسه رو که در و دیوار هاش دفتر خاطرات 50 سال بود رو دیدیم. از اینها که بگذریم چیزی که برای ما خیلی جالب تاسف بار بود این مسئله بود که یکسری از اموال مدرسه قرار نبود تخلیه بشه، مثل پرونده های دانش آموزان پیش از انقلاب، وسایل کمک آموزشی و از همه مهم تر تعدادی از کتب کتابخانه. خلاصه ما هم هرچیزی رو که می تونستیم از اونجا خارج کردیم از جمله کتاب "افسانه" اثر نیما یوشیج. یک مناظره ی زیبا بین یک عاشق و افسانه.
4) طولانی شد. می خواستم تلافی این یک ماه در بیاد.
تقدیم به کمیل ظریفیان برای تلاشش در راه موفقیت

-امیدوارم برای این مملکت روزهای بهتری پیش بیاد....... یاحق
این آخرین جمله ای بود که به دوربین روح اله گفتی و رفتی که طعم سعادت و موفقیت رو در جایی غیر از وطن مادریت بچشی. رفتی چون رسیدن در اینجا مقدور نبود و برای رسیدن باید رفت. چه هزینه ها که در راه رسیدن می باید داد و چه فرسایش های جسمی و روحی که به جان می بایست خرید و تو اینها را دادی تا خودت باشی. کمیل جان از صمیم قلب برایت آرزوی سعادت می کنم.
پی نوشت-----------------------------------------------------------------
1)خدایا کمک کن تا قلمم بیشتر با ورق بازی کنه.
2)برای این پست کتاب آرش کمانگیر رو در نظر گرفتم چون یه چند روزیه که که احساساتم به وطن قلمبه شده و در مجموع هم یه شعر حماسی عالیه که خوندنش خالی از لطف نیست.تقدیم به تمام بچه های انجمن مدیریت بازرگانی دانشگاه پیام نور واحد قم
این مطلب رو از این بابت به این بچه ها تقدیم کردم که این گروه بودن که من رو جذب کارهای دانشجویی کردن و باعث شدن از سال دوم دبیرستان به طرز فوق العاده ملموسی فعالیت های دانشجویی رو درک کنم و بتونم در کنار این آدم ها که از لحاظ سنی از اونا کوچکتر بودم کار کنم و از کار کردن با اونا لذت وافری هم ببرم. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که بعد از ابن که مجله ی Mتجارت 7 رو واسشون صفحه بندی کردم و وارد جلسه ی انجمن اونا شدم، توی اون جمع فوق العاده استرس داشتم اما وجود دوست خوبم محمدجواد رضایی باعث شد که نه تنها بعد از دقایقی احساس غریبی نکنم، بلکه با اون جمع دوست بشم و دوستان خوبی هم پیدا کنم که گرچه مدت زیادی هست ندیدمشون اما فوق العاده دوستشون دارم. دوستانی مثل: محسن شفیعی، حمیدرضا فرج شوشتری، علی علامه، کمیل نخعی، جواد فراهانی، فاطمه صادقی، سمیه دادخواه، مینا رئوف، اعظم قنبری و کسانی که الان در ذهنم نیستن اما به من لطف زیادی داشتن.
اما موضوعی که که رو به یاد این ماجرا ها انداخت این بود که دیشب داشتیم به اتفاق خانواده آهنگ "مرا ببوس" رو گوش می کردیم که ناگهان طاهره به یاد خاطره ای افتاد که در جریان بستن شماره ی اول نشریه ی "آرتّا" (Aretta) –نشریه ی علمی، فرهنگی، اجتماعی که کاری از انجمن مدیریت بود- قرار بود مطلبی در مورد داستان سروده شدن شعر "مرا ببوس" چاپ کنیم و پس از تصویب مطلب خواهرم، محمد جواد رضایی، سمیه دادخواه و کمیل نخعی مشغول انتخاب عناوین مطالب بودند. طاهره برای این مطلب این عنوان را پیشنهاد داده بود: دانشجو، 16 آذر، مراببوس! که در طراحی با فاصله از هم قرار می گرفتند اما در همین حین وقتی به این عنوان رسیدند، محمد جواد رضایی با تیتر مخالفت کرد و گفت تیتر اینگونه خوانده می شود: دانشجو 16 آذر مرا ببوس! و این خاطره ای شد که هر بار این آهنگ رو گوش می کنیم یادش می افتیم.
ی نوشت:----------------------------------------------------
1) از تمام دانشجویان عزیز عاجزانه درخواست می کنم که روز 16 آذر همدیگر را نبوسند تا به فتوای آقای رضایی عمل کرده باشن و در اون دنیا عقوبت این کردار ناشایست خود را نبینند.
2) خیلی دوست دارم بیشتر پست بزارم اما اینقدر سرم شلوغ شده که واقعا فرصت نمی کنم و چون من برنامه ریزی ام از نوع برنامه ریزی های محمد مجیدزاده نیست برای همین فرصت نمی کنم!؟
4) شنبه رفته بودم دانشگاه سوره یه سر به روح اله بزنم که ناگهان عباس ملک رو دیدم. خیلی خوشحال شدم و مجددا بهش تبریک میگم، واقعا خوشحال شدم وقتی اونجا دیدمش.
5) شاید همه بگن خیلی تکراریه اما چون خودم با این کتاب نوستالژی فوق العاده ای دارم این رو گذاشتم. به همه دوستان هم که احیانا این کتاب رو خوندن پیشنهاد می کنم یه بار دیگه بخوننش. کتاب "یک جلوش تا بی نهایت صفرها"
اندر احوالات این شام دادن ها و گرفتن ها که مد شده
یکی می مُرد ز درد بی نوایی، یکی می گفت خانم زردک میخواهی!
پی نوشت------------------------------------------------------------------------------
1) از همه ی دوستان خواهش می کنم برای سلامتی مامانم و مامانش دعا کنند.
2) یه کتابخانه ی 11000 جلدی کتاب الکترونیکی دارم که بعضی از اونا توی هیچ عطاری ای پیدا نمیشه. قول داده بودم از این به بعد با هر پست یه کتاب بذارم. همچنین قبلا به عباس ملک قول داده بودم که کتاب "افسانه ی افرینش" اثر صادق هدایت رو بهش بدم. خواستم برای اولین کتاب اون رو بذارم و خوندنش رو به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم. ضمنا از عباس ملک هم تشکر می کنم که با این خواسته اش جرقه ی این کار رو در ذهن من زد. اینم از کتاب.
برای مرحوم پرویز مشکاتیان

بزرگی از دنیای موسیقی از میان ما رفت و به تعبیر استاد درویشی گویی در خانه ی خود و در تنهایی و خانه نشینی خود، به قتل رسید. پرویز مشکاتیان به قتل رسید و بدون شک مسبب این قتل تنها و تنها فضای خفقان فرهنگی حاکم در کشور است که پرویز ها را در سنینی که می بایست در اوج شهرت باشند، خانه نشین می کند و عرصه را از آنها می گیرد. هنرمند وقتی عرصه ای برای ظهور آثار خود نیابد، بی شک دق مرگ خواهد شد و در وطن خویش غریب خواهد گشت و همین امر مشکاتیان بزرگ را به خانه نشینی و تنهایی و سرانجام مرگ کشاند.
آری مشکاتیان رفت و مشکاتیان ها هم می روند، اما گرچه به ظاهر جسم آنها از میان ما رفته است اما یاد آنها همواره با ماست. به اقتباس از همایون شجریان در سوگ مشکاتیان، شعر زیر رو تقدیم به روح او می کنم:
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام من و در ِ من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری- باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطن خویش غریب.
قاصد ِ تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
باتوام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی -طَمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
مهدی اخوان ثالث
پی نوشت:------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مدتی آپ نبودم، گمانم در گفتگویی که با جعفر مرتضوی داشتم خودم رو چشم زدم.
2) به محمدحسن ناجی تبریک میگم که امشب عقدش بود و بالاخره اونم رفت و این ضرب المثل رو تقدیمش می کنم:
تا وقتی که زن نداری، فقط زن نداری اما وقتی که زن گرفتی، فقط زن داری!
3) به دوستان عزیزم که چند روز پیش شورای مرکزی نسیم شدن، با کمی تاخیر به شدت تبریک میگم و از هیچ کدومشون هم شام نمی خوام.
4) تصمیم گرفتم از این به بعد همیشه همراه هر پستم یه کتاب برای دانلود بزارم. انشاالله از پست بعدی.

